محمد على مجاهدى

263

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اى طشت واژگون مگر از حيله‌هاى تو * در طشت ، پاره جگر مجتبى نشد ؟ با اين همه تطاول و با اين همه خلاف * ظلمى به سان واقعه كربلا نشد كارى نكرده‌اى كه توان باز گفتنش * ور باز گويمت نتوانى شنفتنش ! 5 شاه عرب چو سوى عراق از حجاز شد * شد بسته راه مهر و در كينه باز شد ايمان : به كفر و سبحه به زُنّار شد بدل * اسلام پايمال و حقيقت مجاز شد هر جا كه نيزه‌اى ز سرى سربلند گشت ! * هر جا كه ناوكى به دلى دلنواز شد ! رازى نهان نماند ز غمازى سنان * از بس كه رخنه‌ها به دل اهل راز شد بر جسمهاى پاك و بدنهاى چاك چاك * نعل سمند و خاك زمين پرده‌ساز شد ! بنشست بس كه خاك و روان گشت بس كه خون * هر پيكرى ز غسل و كفن بىنياز شد ! از چار سو رسيد به او : ناوك سه‌پر * چندان كه شاه عرصه دين شاهباز شد ! گردن چنان فراخت كه بگذشت از سماك « 1 » * رمح سنان چو از سر شه سرفراز شد و آن گه برهنه پرده‌نشين دختر بتول * ز او رنگ ناز بر شتر بىجحاز شد آن دم ببست راه فلك از هجوم آه * كافتاد راه قافله غم به قتلگاه 6 زينب چو ديد پيكرى اندر ميان خون * چون آسمان و ، زخم تن از انجمش فزون بيحد جراحتى نتوان گفتنش كه چند ؟ ! * پامال پيكرى نتوان ديدنش كه چون ؟ ! خنجر در او نشسته چو شهپر كه در هماى ! * پيكان ازو دميده چو مژگان كه از جفون « 2 » گفت : اين به خون تپيده نباشد حسين من * اين نيست آن‌كه در بر من بود تا كنون يكدم فزون نرفت كه رفت از كنار من * اين زخمها به پيكر او چون رسيد ؟ چون ؟ گر اين حسين قامت او از چه بر زمين ؟ * ور اين حسين رايت او از چه سرنگون ؟

--> ( 1 ) . نام دو ستاره روشن ( 2 ) . جمع جفن : پلك چشم .